خرید بک لینک
از صبح تاحالا همه چیز واقعا خوب بود و من سعی کرده بودم نگذارم چیزی ناراحتم کنه

کلی هم مطالعه داشتم امروز تو سایت متمم که به نظرم عالی بود و خب شب با بابک دعوام شد, سر چی؟ سر هیچی!خودم فکر میکنم گاهی اوقات از آرامش زیار , دلم دعوا میخواد !!! خنده داره و رفتار عجیبیه ولی از من سر میزنه.

قرار بود یکشنبه شب بیاد و من واقعا دیگه طاقتم تموم شده بود! شب اصلا خوابم نبرد و کلی هم گریه کردم , میدونستم بیداره و منتظر زنگ منه ولی اینکار رو نکردم!

صبح بهش زنگ زدم که بگم بیا یکم بیشتر به خودمون فرصت بدیم و یک مدت جدا باشیم ولی وقتی زنگ زدم اینقدر قربونم رفت که اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم .

ما با هم تفاوت داشتیم ولی قضیه اینجا بود که هر جور حساب کنی , تفاوت های ما خیلی کمتر از شباهتها بود!

یاد حرف رئیسم افتادم که میگفت زن و شوهر مثل پیچ و رزوه میمونن که باید به درستی در هم شکل بگیرن. من و بابک اینطوری نبودیم ولی اون عاشقانه من رو می پرستید و من دوستش داشتم چون آدم خیلی خوبی بود. براش خیلی احترام قایل بودم , بیشتر برام شکل یک دوست خیلی خوب بود و از اون مدلهایی که میتونستم روش حساب کنم ولی تفاوت هامون گاهی من رو واقعا عصبی میکرد!

پریشب هم یک مدلش بود! دیگه تصمیم دارم روز یک خط هم شده , اتفاقاتی که برام میفته رو اینجا بنویسم .. مخصوصا در مورد خودمون ! بلکه یک روز من اصلاح بشم !

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۵/۱۱ساعت 10:56 AM توسط پرنیس |

برچسب: مورخ, نویسنده: نوید کریمیان تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 12:21

صفحه بندی