چرخش های غیرمنتظره زندگی - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 7:39
سلام به همه! نام من پرنیس است و مشتاقم کمی در مورد خودم، سفرم و پیچ و تاب هایی که زندگی در راهم ایجاد کرده به اشتراک بگذارم.در 40 سالگی، خودم را در جایی می بینم که هرگز تصورش را نمی کردم. با عشق زندگیم ازدواج کردم، اما سفر ما به سمت پدر و مادر شدن چیزی جز معمولی بوده است. علیرغم تمایل شدید ما برای گ...
دیوانه - تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 12:21
به راستی تو کیستی که از پشت سایه ها خود را نمایان و پنهان میکنی ؟ به راستی کدامین نغمه ی عشقت را شنیده ام که چنین گرفتار آمده ام تقاص کدامین گناهم ، مرگ مرا اینچنین طلب می کند به راستی هر که را که اینچنین به ترانه ات پاسخ گوید به ورطه ی نابودی خواهی کشاند ؟ ! ! نه اینچنین نیست . . . من خود دیوانه ام...
دختری زیر شاخه های اقاقیا - تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 12:21
آرام ، کناری می نشینم و به دور دست ها خیره می شوم خوب نگاه می کنم دختری ، زیر شاخه های اقاقیا ، با گلی که بر گیسوانش بسته است زیر لب می خندد ابروانش را در خلاف جهت هم ، بالا و پایین می برد و شبنم روی گلبرگهای دامنش ، را نوازش می کند چقدر باشکوه است . . . وقتی می خندد همه ی گلبرگها نوازشش می کنند احس...
افسوس - تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 12:21
800x600 نمی توانم چنین پندارم که گذشته ها ، همه رویا بود و افسانه! زیرا صدای دور شدنش را می شنوم آری! او روزی حضور داشت اما افسوس که نادیده اش انگاشتم و دست تمنایش پس زدم و چشم به روی آن همه محبت و عشق بستم و گلهای یاسی را که روزگاری به یاد من می بوئید، به باد فراموشی بخشیدم + نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۳/۲...
تذکر !!! - تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 12:21
برای کسانی که مفهوم وبلاگ رو با پیام بازرگانی اشتباه گرفته اند متاسفم ! اینجا یک وبلاگ است ... فقط و فقط یک وبلاگ از چشمه ی دل من ... از این لحظه به بعد پیام های بازرگانی صرفه نظر از نام نویسنده حذف می شوند .. پس لطفاً در نظر بگیرید ! + نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۲/۰۱ساعت 1:58 AM توسط پرنیس |
داستان قاب پنجره - تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 12:21
همیشه فکرش را بر روی یک چیز متمرکز می کرد ، یک موضوع ، یک نوشته ، یک فرد ... کوچکترین حرکتی در اطراف ، تمرکزش را به شدت بهم می ریخت و مدتها بی پروا دور و بر خود را می نگریست . با تعجب به آدم های دور و برش نگاه می کرد . از طرز نگاه دیگران به زندگی گیج بو د و نمی دانست چرا آنها با وجود طوفانی از موفقی...
شروعی دوباره - تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 12:21
سلام دوستان عزیزم نوشتم شروعی دوباره چون همین الان وبلاگم رو پیدا کردم !!!!! از آخرین مطلبی که نوشتم خیلی مدته که میگذره و قصد دارم روحی مجدد در این وبلاگ بدمم چون زندگی ام کاملا متحول شده و میخوام تجربیایتم رو در اختیار شماهایی بگذارم که فکر می کنید دنیا جای خوبی برای ماندن و زندگی کردن نیست ... می...
مورخ 96.05.09 - تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 12:21
از صبح تاحالا همه چیز واقعا خوب بود و من سعی کرده بودم نگذارم چیزی ناراحتم کنه کلی هم مطالعه داشتم امروز تو سایت متمم که به نظرم عالی بود و خب شب با بابک دعوام شد, سر چی؟ سر هیچی!خودم فکر میکنم گاهی اوقات از آرامش زیار , دلم دعوا میخواد !!! خنده داره و رفتار عجیبیه ولی از من سر میزنه. قرار بود یکشنب...
مهاجرت - تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 12:21
خب بالاخره 7 روز استراحت بابک هم در رشت تموم شد و رفت دوباره عسلویه . ولی ایندفعه کمی متفاوت تر! استرس رفتن به کانادا یک طرف و جمع و جور کردن امورات اینجا هم یک طرف! ولی لازمه که یکم خودمون رو به بی خیالی بزنیم و با آرامش موضوع رو حل کنیم چون می دونم با استرس فقط اوضاع بدتر میشه . من کلی پافشاری کرد...
یک خبر بد - تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 12:21
کلا دیروز خیلی پرچالش بود! هنوز وارد خونه نشده بودم که مامانم گفت دایی امیر رفته برای آنژیوگرافی رفته تهران و از اون بدتر اینکه نتیجه آنژیوگرافی 80 درصد بسته بودن رگ اصلی قلب رو نشون داده و باید عمل بشه ! دایی من واقعا هیچیش نبود , نه قند , نه کلسترول , نه چربی ولی انگاری بسته شدن رگ قلب به اینها رب...
یک خبر خوب - تاریخ: 1396/5/31 ساعت: 12:21
نمیتونین تصور کنین که دیروز چه روز عالی بود برام! جدا از اینکه یک روز مکالمه رایگان داشتم و با کلی ها مجانی حرف زدم, با وکیلمون هم حرف زدم! آخه دیروز پیغام داده بود که من که همه چی رو تو تلفن به شما گفته بودم!!! منم دیگه واقعا قاطی کردمو تصمیم گرفتم فورا بهش زنگ بزنم و تکلیفم رو باهاش یکسره کنم . وا...